تبليغاتX
طلائيه


سعي کنيد قران انيس و مونستان باشد ، نه زينت دکورها وطاقچه هاي منزلتان شود ،بهتر است قرآن را زينت قلبتان کنيد. شهيد سيد مجتبي علمدار

پايگاه تخصصي شهدا ...

آخرين مطالب ارسالي
»نامه جالب یک فرزندشهید
»چفیه از روز ازل مظلوم بود
»گرامیباد یادو خاطره شهید والامقام سید محمد حسن صافی
»ربنا لا تزغ قلوبنا
»رزمنده ای که خودش گمنام، ولی عکس زیبایش آشناست
»
»مگر چه می شود؟ می رویم به بهشت
»
»طلائیه عجب طلاییه (دانلود)
»عزم مدیران برای احداث بیمارستان 96 تختخوابی تامین اجتماعی دزفول
»
»برای همه اسماعیل های خرمشهر
»خاطرات جبهه
»ضریح گمشده (در رثای بی بی فاطمه زهرا سلام علیها)
»از امشب همه میهمانیم

طلائیه : شهيد محمد اصغريخواه، فرمانده گردان كميل لشكر قدس گيلان بود كه در 9 فروردين ماه 1367 در عمليات والفجر 10 به شهادت رسيد.

همسرش در خاطراتي كه از اين شهيد بيان مي كند، آورده است: توي صحبت هاي مقدماتي قبل از ازدواج قول پنج سال زندگي رو بيشتر به من نداده بود. اواخر كه به شش سال رسيده بود به رُخ مي كشيد و مي گفت: « خلف وعده كردم.

ثمره اين ازدواج دوفرزند به نام هاي «سجاد و سوده» است كه يقيننا در حال حاضر به يك زن و مرد كامل تبديل شده اند.

حضور پدر در صحنه هاي نبرد باعث شده بود كه كودكان دلشان براي بابا بيشتر تنگ بشود و برايش نامه بنويسند. اين خطوط سطرهاي از نامه آقا سجاد به پدرش است كه با دست خط خود آن را نوشته است.

يكي از همرزمان شهيد اصغريخواه مي گويد:

« براي اولين بار بود كه پسرش براش نامه نوشته بود. با افتخار نامه رو مي خوند و به ماها كه مجرد بوديم مي گفت: "شما ها چه مي دونيد متاهل بودن يعني چي؟ ببينيد پسرم برام چي نوشته؟ " او چندين بار نامه رو خوند و گريه كرد.

 

alt



* متن نامه سجاد به پدرش:

به نام خدا

خدمت پدر بزرگوارم سلام

اميدوارم كه حالتان خوب باشد. باباجان من و سوده دلمان برايت تنگ شده است. زودتر دشمنان را بكش و پيش ما بيا و ما را بيرون ببر زيرا از وقتي كه شما به جبهه رفتيد مامان ما را هيچ جا نبرده. من هميشه به مدرسه و سوده به كودكستان مي رود. ما هميشه سفارش شما را به ياد مي آوريم. باباجان من به شما قول مي دهم كه پسر خوبي و مانند شما دلير باشم و نمرات خوب بگيرم.

خدانگهدار شما پسرت سجاد



لينک مطلب
 توسط سپهر در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 18:9

                                               چفیه از روز ازل مظلوم بود

                                              چفيه

خفته بودم مرز درياي بلور
موج زد، پاهاي من شد خيس نور
از كرانها بوي توفان مي وزيد
بوي خون با عطر ريحان مي وزيد
خواب ديدم يك نفر فرياد زد
چفيه را در من دوباره داد زد
باز گويي ياوه گويي مي كنم
باز در خود ، واژه جويي مي كنم
باز هم بايد كمي خلوت كنم
از كسان آشنا، غيبت كنم
باز هم امشب هوايي گشته ام
باز شايد ، نينوايي گشته ام
يك نفر در من مرا حد مي زند
آنچنان محكم، كه بايد مي زند
باز هم اي مثنوي، برخاستي
هان! بگو اي خامه ، هرچه خواستي
پيله اي بر شاخ طوبي يافتند

چفيه را از تارتارش بافتند

تار، بر، دارِِ خدايش مي زدند
پودي از آل عبايش مي زدند
سرمه آلود ، اشك حوران مي چكيد
بر تنش رگهاي غيرت مي كشيد
مي چكيد از شاخ طوبي آبِ رز
در سه خم زد چفيه ها را رنگرز

چفيه را تا رنگي از مجنون زدند

در غدير و كوثر و در خون زدند
چفيه شد سرخ و سپيد و شد سياه
رنگ خون ورنگ مولا، رنگ چاه
آن كه در خم غدير افتاده بود
رنگ خاكستر گرفت و رنگ دود

                                           چفيه

شد سياه آن چفيه ، آري شد سياه
رنگ داغ و درد و سوز وآه و چاه
گفت: چفيه ، رنگ ماتم مي شوي
پرچم غم... پرچم غم مي شوي
گفت : اي چفيه سياهت مي كنم
خادم مولاي آهت مي كنم
چفيه اي كاندر خم خونش زدند
رنگ مجنون... رنگ مجنونش زدند
چفيه هاي سرخ يعني خون خشك
يك نشان از چاه و اشك و بوي مشك
خون فرق عابد پارينه پوش
مي‌چكد از فرق و مي خشكد به دوش
سرخ يعني خاك دشت كربلا
سرخ پيوندي حنايي با بلا
سرخ يعني حجله ي پاها و تيغ
سرخ يعني نعش كاوه بر ستيغ
سرخ يعني اشك چشم مرتضي
سرخ يعني خشم ...خشم مرتضي
چفيه هاي كوثري شد خيس نور
رنگ دريا، رنگ درياي بلور
گفت : اي چفيه سپيدت مي كنم

چون سپيده دم شهيدت مي كنم

گفت : رنگت شد نشان استخوان
همنشين حنجر مولايمان
رنگ نور و رنگ نور و نور باش
روشن شبهاي تار هور باش
لاله را در چفيه پرپر خواستند
چفيه را در خون شناور خواستند
آسمان از درد غيرت چاك شد
چفيه از بالا سفير خاك شد...

                                                   چفيه

استخوان در زخم حنجر هر كه داشت
چفيه را برداشت ، بر زخمش گذاشت
مرهم زخم تن روح است اين
باد بان كشتي نوح است اين

محرم حلقوم هاي زمزمه

ناله هاي يا علي ، يا فاطمه
چفيه شبگردي است در يك شهر خواب
خفته اي بر دست مجنون، روي آب
چفيه يعني از زمين بگريخته
خويش را از آسمان آويخته
چفيه يعني محض ياد علقمه
در عطش بخشيدن يك قمقمه
چفيه يعني يال هاي كول شير
هيبت شيران دشتِ تيغ و تير
چفيه يعني مد عا بي ادعا
يك شكايت نامه در دست دعا

چفيه يعني ابجد عشق علي

كودكي در مكتب مشق علي
چفيه يعني ترس ..ترس از ترس عشق
چفيه يعني چار حرف از درس عشق
حرف اول ...اول چزابه ها
ابتداي چاه و چشم و لابه ها
حرف چمران در سماع و هلهله
زير بارانهاي داغ چلچله
دومين از فاطمه دارد نشان
از فدك ... از فرق ... فزت و زفغان
حرف دوم قصه فهميده ها
يادگار فاو و فكه ديده‌ها
حرف سوم سومين حرف ولي
ابتدا و انتهاي ياعلي

                                                          چفيه

حرف سوم، سومين حرف شهيد
سومين حرف بسيجي و سپيد
حرف آخر... آخر آه است... آه
انتهاي نعره و چاه است ... چاه
حرف آخر... اول هور است و هور
انتهاي فكه را كن جستجو
چفيه را در خاك فكه جسته‌ام
چفيه ها را تكه تكه جسته ام
چفيه ها مظلوم هاي عالمند
آخرين هابيل هاي آدمند

چفيه از روز ازل مظلوم بود

از غدير از پيشتر معلوم بود

چفيه را ابليس ، چنگش مي‌ كشيد

دست قابيلان ، به سنگش مي كشيد
چفيه را در نينوا آتش زدند
دوش ميثم بوده و دارش زدند
چفيه تا بوده ست ، تنها بوده است
راند ه از دنياي "تن"ها بوده است

چفيه را از آسمانها رانده اند

چفيه را در آسمانها خوانده اند
كرخه ها جاري است در خطهاي او
بستر خونست اين شطهاي او
روزگاري چفيه ها بر دوش بود
سفره و سجاده و تن پوش بود
اشكهاي نيمه ي شب، ژاله بود
چفيه ها گلبرگ خيس لاله بود
لاله مهمان اقاقي گشته بود
 چفيه ي نمناك ، ساقي گشته بود
چفيه بر بالاي چمران مي نشست
پاي منبر در جماران مي نشست

                                                 چفيه

اي قلم ديگر نمي گويي چرا؟
از پس و خنجر نمي گويي چرا؟

چفيه ي چمران مگر از ياد رفت؟

پرچم كاوه مگر با باد رفت؟
من به آويني تظلم كرده ام
 همتي !...آيينه را گم كرده ام
چفيه افتاده به خاك جاده ها
دستگيري كن از اين سجاده ها
آي ... مي گويند فصلِ مرد نيست
چفيه ها اين روزها شبگرد نيست
اي خدا ! دست من و دامان تو
بي سرو سامان منو، سامانِ تو
ترس دارم چفيه ها ديگر شوند
در هجوم نقش، بازيگر شوند
اي زبان از آنچه گفتي شرم كن
اي قلم ، سر در خط آزرم كن
مستمع شايد نخواهد بشنود
آنچه را بايد ، نخواهد بشنود
مي نشينم مرز درياي بلور
موج آيد خيس گردم ، خيس نور
تا كه توفان از كران ها در رسد
باز فصلِ خوب مردان، سر رسد
من نشستم مثنوي ننشسته است
شعر جوشان است وخامه خسته است
دم فرو بستم ز سر الخفيه‌ ها
چفيه‌ها... وا چفيه‌ها... وا چفيه‌ها

 

                                                                  (عباس موزوني)

 

                             



لينک مطلب
 توسط سپهر در یکشنبه دوم بهمن 1390 ساعت 16:19



لينک مطلب
 توسط سپهر در یکشنبه دوم بهمن 1390 ساعت 11:30

آهای پسرک!!

به جای تو!!

 

من امشب سوره مریم(ع) خواهم خواند

 

(برای آویختن به ساحت پاک مریم عَذرا)

(برای استغفار به درگاه سلطان السلاطین روزگار... پروردگار بزرگ و مهربان)

(برای آنکه دارالمومنین دزفول را همچنان دارالمومنین نگاه دارد)

ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اِذ هَدَیتَنا

 

من امشب سوره مریم(ع) خواهم خواند

 

 

                                                                                                     برگرفته از وبلاگ دیسون

                                            



لينک مطلب
 توسط سپهر در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ساعت 22:33

پیرمرد رزمنده حاج "احمدقلی علی بیگی بنی" فرزند میرزاجان، متولد 1312ساکن استان چهار محال و بختیاری ( شهر بن) طی سه دوره یکی در سال 1360 عملیات فتح المبین و در سال 1362 عملیات خیبر و در سال 1365 عملیات کربلای پنج در دفاع مقدس حضور داشته است و دارای 25 درصد جانبازی می باشد .
عکس زیر، به گفته خودش:
"در عملیات خیبر سال 62 در جزیره مجنون سوار بر قایق بودیم که یک خبرنگار نیز با ما بود که این عکس را از ما گرفت ."
ایشان می گوید: "رزمنده جوانی که کلاه مشکی بر سر دارد، اهل جونقان است و سه نفر رزمنده جوان دیگر اهل شهرک (شهر کیان) می باشند."

ایشان می گوید: "سال 137۱ که حضرت خامنه ای (دام ظله) به استان ما سفر کردند، سراغ من را گرفته بودند و گفته بودند به این رزمنده بگویید بیاید پیش من. من هم به حضور او رفتم. وقتی من در کنار ایشان بودم، از ما خیلی عکس گرفتند، که یک نمونه از آن عکس ها را خودم داشتم که چند سال پیش در اصفهان به یکی از اقوام دادم."

 



لينک مطلب
 توسط سپهر در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ساعت 18:34



-->